پرگاله
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ لَ) (اِ.)<BR>۱- وصله، پینه.<BR>۲- پارهای از هر چیز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ لَ) (اِ.) ۱- وصله، پینه. ۲- پارهای از هر چیز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرگاله . [ پ َ ل َ / ل ِ ] (اِ) پرکاله . پرغاله . پرگاره . (رشیدی ). وصله ای باشد که بر جامه دوزند. (لغت نامه ٔ اسدی ). کژنه . (لغت نامه ٔ اسدی ). وصله در جامه . پینه و وصله که بر جامه دوزند. (برهان ). فضله ای که در جامه کنند چون وصله ای در او دوزند از هرچه بود و کژنه نیز گویند. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ) : ماه تمام است روی کودکک من وز دوگل سرخ اندرو پرگاله . رودکی . ◄ پاره ای از هر چیزی . (فرهنگ رشیدی ). حصه و پاره و لخت باشد. (برهان ). فلقه : الأنقیاب ؛بِدَ و واشدن بیضه، یعنی دوپرگاله شدن . (مجمل اللغة)؛ قرقوس ؛ برآمدنگاه آب گرم پلید گویا پرگاله ٔ آتش است . (منتهی الارب ) : من آب طلب کردم از این دیده ٔ خونبار او خود همه پرگاله ٔ خون جگر آورد. خسرو. دربار سرشکم همه پرگاله ٔ خون است . شیخ علینقی (از فرهنگ رشیدی ). ◄ پارچه ای هست ریسمانی مانند مثقالی . (برهان ).