پرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ رَ) (اِ.)<BR>۱- برق شمشیر.<BR>۲- شمشیر جوهردار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ رَ) (اِ.) ۱- برق شمشیر. ۲- شمشیر جوهردار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرنگ . [ پ ِ رِ / رَ ] (اِ) برنج و آن فلزی است مرکب از مس و روی .
پرنگ . [ پ َ / پ ِ رَ ] (اِ) فروغ وبرق شمشیر و تیغ جوهردار را گویند و بعربی فرند خوانند به کسر فاو را. (برهان ). سفسقةالسیف . (منتهی الارب ). پَرَند. رُبد. جوهر. گوهر. ◄ رونق و جلا و تلألؤ و برق هر چیز: تلویح ؛ پرنگ دادن جامه را. (منتهی الارب ). در ترجیعبند فرخی در مدح یوسف بن ناصرالدین این کلمه آمده است و نامفهوم است : مرا باری همه مهر از می بیجاده رنگ آمد زمرد را روان خواهم چو از روی پرنگ آمد. و در چاپ مرحوم عبدالرسولی در ذیل این صفحه معنی آن را پشته و کوه کوچک و تل که در میان دشت و صحرا باشد آورده اند و این معنی برای این صورت در جائی یافت نشد. ◄ (ص ) شمشیر گوهردار.