پرآواز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرآواز. [ پ ُ ] (ص مرکب ) پربانگ . پرغلغله . پرهیاهو. و اغلب با شدن و گشتن و کردن ترکیب شود : در کلبه ٔ نامور باز کرد ز داد و ستد دژ پرآواز کرد. فردوسی . بشبگیر شاه یمن بازگشت ز لشکر جهانی پرآواز گشت . فردوسی . کنون نام نیکت به بد بازگشت ز من روی گیتی پرآواز گشت . فردوسی . بدو رای زن گفت اکنون گذشت از اینکار گیتی پرآواز گشت . فردوسی . پس آگاهی آمد ز چین و ختن وز افراسیاب اندر آن انجمن که فغفور چین با وی انبازگشت همه کشور چین پرآواز گشت . فردوسی . ز هیتالیان سوی اهواز شد سراسر جهان زو پرآواز شد. فردوسی . چو کوه از تبیره پرآواز گشت بترسید و آن جانور بازگشت . فردوسی .