پایگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پایگه . [ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) پایگاه . مقام . مرتبت .مرتبه . رتبت . ربته . زُلفی . قدر. منزلت : یکایک بپرسید [ کیخسرو ] و بنواختشان برسم مهی جایگه ساختشان همان نیز ز ایرانیان هر که بود بر اندازه شان پایگه برفزود. فردوسی . به اخترت گویند کیخسروی بشاهی بر آن پایگه برشوی . فردوسی . یکی پشت بر دیگری برنگاشت بنگذاشت آن پایگه را که داشت . فردوسی . نزدیک شه شرق بدان پایگه است او زیرا که ندیده ست چنو هرگز دیّار. فرخی . امیر این گویدم زیرا که او دلها نگه دارد بنزد خویشتن هر کهتری را پایگه دارد. فرخی . قلم بگیر و فزونی مجوی و غبن مکش اگر بحکمت و علم اندر اهل پایگهی . ناصرخسرو. این پایگه مرا ز بهین خلایقست این پایگه نداشت کس اندر تبار من . ناصرخسرو. مهین پایگه پادشائی بود بر از پادشائی خدائی بود. اسدی . همی خواست تا بنگرد راه راست کش اندر سخن پایگه تا کجاست . اسدی . ◄ حدّ. اندازه . دَرَجه . رَدَه : پای بیرون منه از پایگه دعوی خویش تا نیاری بدر کون فراخت فدرنگ . خطیری (حصیری ؟). اگر داد بینی همی رای من مگردان از این پایگه پای من . فردوسی . که تاج شهی خوار بنداختی بر از پایگه سرکشی ساختی . اسدی . بر پایگه خویش اگر نباشی جزرنج نبینی و جز نکالی . ناصرخسرو. ◄ پاچال : صلح جداکن ز جنگ زآنک نه نیکو بود دستگه شیشه گر پایگه گازری . سنائی . ◄ صف نعال . کفش کن .آستان : برترین پایه مرا پایگه خدمت اوست پایه ٔ خدمت او نیست مگر حبل متین . فرخی . مهتر شهی دعا کند و گوید ای خدا یکروز مر مرا تو بدان پایگه رسان . فرخی . بحیله پایگه همتش همی طلبد ازین قبَل شده بر چرخ هفتمین کیوان . فرخی . ◄ اصل و نسب . ◄ پایاب . گذرگاه رودخانه . (برهان ). ◄ مسند. تخت . صدر. ◄ اصطبل . طویله . جایگاه ستور. ستورگاه . پاگاه : چون خر رواست پایگهت آخر چون سگ سزاست جایگهت شلّه . خفاف . وزان روی چون رخش خسته برفت سوی پایگه می خرامید تفت . فردوسی . ◄ جای نشست . محل نشستن . رجوع به پایگه ساختن شود.