پاکیزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاکیزه . [ زَ / زِ ] (ص مرکب ) صاحب غیاث اللغات گوید: منسوب به پاک زیرا که مرکب است ازلفظ پاک و ایزه که کلمه ٔ تصغیر و نسبت است و نظیر این آتشیزه بمعنی کرم شب تاب و چون کلمه ٔ نسبت زائد می آید میتواند که پاکیزه مزید علیه پاک بود یا مرکب ازلفظ پاکی و زه بود یعنی چیزیکه زاده از پاکی باشد. (از بهار عجم ) (غیاث اللغات ). نظیف . نظیفه . زکی ّ. زکیّه . طاهر. طاهره . مُطهَّر. طهور. طیّب . طیَّبه . نقی ّ.(دهار). نقیَّه . پاک . صفی . صافی . منقّح : دی بر رسته ٔ صرافان من بر در تیم کودکی دیدم پاکیزه تر از در یتیم . بوطاهر. بدو [ سیاوش ] گفت شاه [ کاوس ] ای دلیر جوان که پاکیزه تخمی و روشن روان چنانی که از مادر پارسا بزاید شود بر جهان پادشا. فردوسی . بپارس اندرون شارسان بلند برآورد پاکیزه و سودمند. فردوسی . عادتی دارد بی عیب تر از صورت خور صورتی دارد پاکیزه تر از در ثمین . فرخی . آفرین باد بر آن عارض پاکیزه چو سیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی . خانه ای دید سپید پاکیزه مهره داده جامه افکنده . (تاریخ بیهقی ). حسنک پیدا آمد بی بند جبّه ای داشت حبری رنگ با سیاه میزد خلق گونه درّاعه ای و ردائی سخت پاکیزه . (تاریخ بیهقی ). هم از روی فضل و هم از روی نسبت ز هر عیب پاکیزه چون تازه شیرم . ناصرخسرو. گل خوشبوی پاکیزه است اگر چند نروید جز که در سرگین و شدیار. ناصرخسرو. حکمت از حضرت فرزند نبی باید جست پاک و پاکیزه ز تشبیه و ز تعطیل چو سیم . ناصرخسرو. کسی کو را نسب پاکیزه باشد بفعل اندر نیاید زو درشتی . سنائی (دیوان ص ١٠٩٧). کسی که گوهر پاکیزه دارد و دانش اگر نداردگوهر وگر ندارد زر... سوزنی . از آسمان به قدر و به همت رفیعتر پاکیزه تر به اصل و نصب ز آب آسمان . سوزنی . در مدت دو ماه سراسر بازارها به تعریشات پاکیزه و تسقیفات رایق سربپوشیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). مسکین در این سخن که پادشه پسری به صید از لشکریان دورافتاده بالای سر ایستاده همی شنید و در هیأتش نظر میکرد صورت ظاهرش پاکیزه . (گلستان ). ◄ مهذب . خالی از عیب و منقصت . درست و راست : چو بشنید جندل ز خسرو سخن یکی رای پاکیزه افکند بن . فردوسی . ز فردوسی اکنون سخن یاد گیر سخنهای پاکیزه و دلپذیر. فردوسی . پذیرفت پاکیزه دین بهی نهان گشت بیدادی و بی رهی . فردوسی . دو مهتر [ قدرخان و محمود ] باز گذشته بسی رنج بر خاطرهای پاکیزه ٔ خویش نهادند. (تاریخ بیهقی ). ما ایزد عزّ ذکره را خواهیم به رغبتی صادق و نیتی درست و اعتقادی پاکیزه که ما رادر هر حال فی السرّاء و الضرّاء و الشّدة و الرّخاء معین و دستگیر باشد. (تاریخ بیهقی ). همیشه ز هر عیب پاکیزه بود زبان و دو دست و ازار علی . ناصرخسرو. پادشاهان را بدین متین و اعتقاد پاکیزه بیاراسته است . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). دین پاکیزه و عقل و خرد کامل او مر و را جز همه نیکوئی تلقین نکند. سوزنی . شعری پاکیزه مشتمل بر الفاظ رقیق و معانی جزل انشا کردی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). تحریر؛ پاکیزه گفتن سخن . ◄ زیبا. خوب . مطلوب . مطبوع . مقبول . ناضر. پاکیزه روی . وضّاء. واضی ٔ : و این دختر را بیاوردند و زن کرد و سخت پاکیزه و با جمال بود. (ابن بلخی ). جده ای بود مرا... چیزهای پاکیزه ساختی . (تاریخ بیهقی ). اسبی بلند برنشستی با بناگوش وزیر بند و پاردم و ساخت آهن سیمکوفت سخت پاکیزه . (تاریخ بیهقی ). و ازآنجا [ از اصفهان ] میوه هاء پاکیزه خیزد که مثل آن در هیچ بلاد نباشد. (مجمل التواریخ والقصص ). ◄ خالص . نُضار. لبن خالص ؛ شیر پاکیزه . (دستورالاخوان ). ◄ منزَّه . مُقدّس . قُدﱡوس : ز یزدان پاکیزه خواهم نخست که چشم بدان دور دارد درست . فردوسی . ◄ عفیف . معصوم . پاک جامه . پارسا : دو پاکیزه از خانه ٔ جم ّ شید برون آوریدند لرزان چو بید. فردوسی . دو پاکیزه از گوهر پادشا دو مرد گرانمایه ٔ پارسا. فردوسی . شکیبا و بادانش و راستگوی وفادار و پاکیزه و تازه روی . فردوسی . چنین داد پاسخ سیاوش بدوی که ای پیر پاکیزه و راستگوی . فردوسی . بدستور پاکیزه یکروزگفت [ خسروپرویز ] که اندیشه تا کی بود در نهفت کشنده ٔ پدر [ بندوی ] هر زمان پیش من همی بگذرد اوبود خویش من . فردوسی . ز دستور پاکیزه ٔ راهبر درخشان شود شاه را گاه و فر. فردوسی . زن پاکدامن ز پاکیزه شوی پسر از پدر بود دیهیم جوی . فردوسی . یکی پور بد سوفرا را گزین خردمند و پاکیزه و بآفرین . فردوسی . پس پرده ٔ نامورکدخدای زنی بود پاکیزه و پاکرای . فردوسی . بحق اهل بیت او که پاکانند و اصحاب او که برگزیدگانند و ازواج او که پاکیزه هایند... (تاریخ بیهقی ). پس نیست جای مؤمن پاکیزه دوزخ، که جای کافر ملعون است . ناصرخسرو.