پاکزاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاکزاد. (ن مف مرکب ) حلال زاده . از نسل پاک . از نژاد پاک . پاک گهر. پاک گوهر. پاک نژاد. مقابل ناپاک زاد، سَند، بدنژاد : من از تخمه ٔ ایرج پاکزاد وی از تخمه ٔ تور جادونژاد. دقیقی . بزاری و سستی زبان برگشاد چنین گفت کای خواهر پاکزاد. فردوسی . من اینک پس نامه بر سان باد بیایم بنزد تو ای پاکزاد. فردوسی . بموبد چنین گفت کاین پاکزاد نگه کن که تا از که دارد نژاد. فردوسی . زبان برگشاد آنگه آواز داد فرامرز را گفت کای پاکزاد. فردوسی . تو تا باشی ای خسرو پاکزاد مرنجان کسی را که دارد نژاد. فردوسی . زواره بنزدیک رستم چو باد برفت و بگفت ای گوپاکزاد. فردوسی . برادرش چون ماه آن پاکزاد براهیم بن صفر با فرّ و داد. اسدی . کرا کس ندانستی از بوم هند که او پاکزاد است اگر نیز سند ...گذشتی ازو گر بدی پاکزاد بدی در میانش ار بدی بد نژاد. اسدی . چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد. سعدی .