وقوف افتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وقوف افتادن . [ وُ اُ دَ ] (مص مرکب ) آگاهی حاصل شدن : برستی گر تو را بر سیر جان خود وقوف افتد کجا واقف تواند شد کسی بر سرّ یزدانی ؟ سنائی . چو بر مضمون وقوف افتاد فرمان امام این بود که بر اقصای هفت اقلیم نافذ باد احکامش . بدر چاچی (از آنندراج ).