وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
وقت برقع ز رخ کشیدن نیست رخ بپوشان که تاب دیدن نیست بر من خسته بین و تند مران که مرا قوت دویدن نیست با که گویم غمت که در مجلس زهره گفتن وشنیدن نیست من خود از حیرت تو خاموشم حاجت منع و لب گزیدن نیست میرمد وحشی آن غزال از من هرگزش میل آرمیدن نیست