وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۴۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ابر است و اعتدال هوای خزانی است ساقی بیا که وقت میارغوانی است در زیر ابر ساغر خورشید شد نهان روز قدح کشیدن و عیش نهانی است ساقی بیا و جام میمشکبو بیار این دم که باد صبح به عنبر فشانی است میهست و اعتدال هوا هست و سبزه هست چیزی که نیست صحبت یاران جانی است یاری به دستآر موافق تو وحشیا کان یار باقی است و خود این جمله فانی است