وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۳۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سبوی بادهای گویا به هر پیمانهای خوردی ندارد یک خم این مستی مگر خمخانهای خوردی نه دأب آشنایانست با هم رطل پیمودن تو این میگوییا در صحبت بیگانهای خوردی نهادی سر به بد مستی و با دستار آشفته به بازار آمدی خوش باده رندانهای خوردی به حکمت باده خور جانان بدان ماند که این باده به بیباکی چو خود خوردی نه با فرزانهای خوردی شراب خون دل گرمی ندارد ورنهای وحشی تو میدانی چه میها دوش از پیمانهای خوردی