وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۲۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل باز رست از تو، ز بند زمانه هم در هم شکست بند و در بند خانه هم برخاست باد شرطه و زورق درست ماند از موج خیز رستم و دیدم کرانه هم آن مرغ جغد شیوه که سوی تو میپرید بال و پرش بسوختم و آشیانه هم گر دیگر از پی تو دوم داد من بده مهمیز کن سمند و بزن تازیانه هم وحشی چرا به ننگ نمیری که پیش او از غیر کمتری، ز سگ آستانه هم