وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۲۵۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قیمت اهل وفا یار ندانست دریغ قدر یاران وفادار ندانست دریغ درد محرومی دیدار مرا کشت افسوس یار حال من بیمار ندانست دریغ یار هر خار و خسی گشت درین گلشن حیف قیمت آن گل رخسار ندانست دریغ زارم انداخت ز پا خواری هجران هیهات مردم و حال مرا یار ندانست دریغ وحشی آن عربده جو کشت به خواری ما را قدر عشاق جگر خوار ندانست دریغ