وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۲۴۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مستحق کشتنم خود قائلم زارم بکش بیگنه میکشتیم، اکنون گنهکارم بکش تیغ بیرحمی بکش اول زبانم را ببر پس بیازار و پس از حرمان بسیارم بکش جرم میآید زمن تا عفو میآید ز تو رحم را حدیست، از حد رفت، این بارم بکش وحشیم من کشتن من اینکه رویت بنگرم روی خود بنما و از شادی دیدارم بکش