وجدان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وِ یا وُ) [ ع. ] (اِ.) نیرویی باطنی که خوب را از بد تشخیص میدهد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وِ یا وُ) [ ع. ] (اِ.) نیرویی باطنی که خوب را از بد تشخیص میدهد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وجدان . [ وِ ] (ع مص ) وجود. وجد. گم شده را یافتن . (ناظم الاطباء). یافتن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ). ◄ خشم گرفتن . (اقرب الموارد). ◄ (اِمص، اِ) در عرف بعضی وجدان عبارت است از نفس و قوای باطنه . (المنجد) (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ دریافت . ◄ یافت . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (اصطلاح صوفیه ) وجدان نزد صوفیه مصادفه ٔ حق است چنانکه در وجد گذشت . رجوع به تعریفات سیدجرجانی و کشاف اصطلاحات الفنون شود.
وجدان .[ وُ ] (ع اِ) ج ِ وجید، به معنی زمین هموار. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به وجید شود. ◄ (مص ) گمشده یافتن . (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
درون، ضمیر شعور تدین
فرهنگ طیفی واژهدان
شرف، قانون نانوشته، ندای درون ناخودآگاه، روان، روح
واژگان فارسی سره واژهدان
یافتن، یافت، فرجاد، بینش، آوای درونی