شعور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شُ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) دریافتن.<BR>۲- (اِ مص.) ادراک.<BR>۳- آگاهی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شُ) [ ع. ] ۱- (مص م.) دریافتن. ۲- (اِ مص.) ادراک. ۳- آگاهی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شعور. [ ش َ ] (ع اِ) نوعی ماهی . (از اقرب الموارد) (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِخ ) اسب نجیبی از آن حبطات بود. (از اقرب الموارد). نام اسب پسران حارث بن عمرو. (منتهی الارب ).
شعور. [ ش ُ ] (ع مص ) شَعْر. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دریافتن و دانستن، و با لفظ گرفتن مستعمل . (آنندراج ). دانستن و دریافتن . (غیاث اللغات ). آگاهی یافتن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). دانستن از طریق حس . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به شَعْر شود.
شعور. [ ش ُ ] (ع اِ) ج ِ شَعْر. (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ ج ِ شَعَر. (ناظم الاطباء). رجوع به شَعْر و شَعَر شود. ◄ (اِمص ) فهم و دریافت و ادراک و معرفت . (ناظم الاطباء). دریافت . اندریافت . هوش . (یادداشت مؤلف ). ♦ شعور گرفتن از کسی ؛ سلب عقل و هوش از وی : ز سنگ خاره دل آن چشم بازیگوش میگیرد شعور از زاهد خشک آن لب می نوش میگیرد. صائب تبریزی (از آنندراج ). ◄ (اصطلاح روانشناسی ) نفس در عین اینکه جولانگاه حالات مختلف یا به عبارت صحیح تر، خود آن حالت است، و به وجود آنها نیز آگاهی دارد و از این حیث کسی را ماند که هم خواننده است هم مستمع. بنابراین عالم و معلوم یکی است . برای سهولت مطالعه و بیان هر یک از این دو جنبه نفس را به لفظی مخصوص تعبیر می کنیم و از این رو که خود کیفیات نفسانی است آنرا نفس می گوییم و از جهت اینکه علم به آن دارد شعور یا وجدانش مینامیم . (فرهنگ فارسی معین از روانشناسی تربیتی سیاسی ). چون ادراک بدون استنباط باشد آنرا شعور خوانند و چون وقوف باشد بر حصول تمام معنی حاصل شده آنرا تصور مینامند. (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ سجادی ). ♦ شعور باطنی (باطن ) ؛ میان نفسانیات صریحه و مغفوله حد فاصل و قاطعی وجود ندارد بلکه حالاتی یافت میشوند که نه مغفولند و نه صریح . مجموعه نفسانیات صریحه و مجموع نفسانیات مغفوله را میتوان نامگذاری کرد و چنانکه معمول است دسته ٔ اول را به شعور ظاهر و دسته ٔ دوم را به شعور باطن تعبیر نمود. (فرهنگ فارسی معین ). ♦ شعور ظاهر ؛ مجموع نفسانیات صریحه . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به ترکیب شعور باطنی (باطن ) شود. ◄ زیرکی و فِراست . ◄ هنر. ◄ دانش . (ناظم الاطباء). ♦ ارباب شعور ؛ علما و حکما و دانایان . (ناظم الاطباء). ♦ باشعور ؛ صاحب عقل و خرد و هوش . خداوند درک و فهم و معرفت . (یادداشت مؤلف ). ♦ بی شعور ؛ لفظی است که در مقام تحقیر و اهانت به کسی گویند. ۩ آنکه عقل و شعور کامل ندارد. ◄ (اصطلاح حکمت ) ادراک شیئی است من غیر ثبات و این اصطلاح حکماست . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به حکمت اشراق ص ١١٢، ١١٥، ١١٧، ١٣٦، ٢٢٩ و ٢٥٢ شود.
مترادف و متضاد واژهدان
آگاهی، ادراک، بینش، خرد، فهم ، مخ مدرک، مشعر
فرهنگ طیفی واژهدان
عقل، هوش، فهم، ذهن، فکر، روان، روح، سلامت عقل روحیه، درک، ادراک، تعقل، استدلال، اندیشه فلسفه، معرفت، آگاهی، بینش، احساس، خودآگاهی، توجه شناخت، شهود، غریزه، اصل مسلم قضاوت، قوه تمیز، روشنفکری، قدرت فکری، کیاست، درایت، هوش، فراست، فهم، دها، خرد اتیکت، ادب ذیشعور
واژگان فارسی سره واژهدان
هوش، دریافتن، دانستگی، دانایی، خرد