وامانده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وامانده . [ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) گشاده . (ناظم الاطباء). بازمانده . مفتوح . گشوده . مانده : عین جاحمه ؛ چشم وامانده . (منتهی الارب ). ◄ خسته . مانده . درنگی کرده . (ناظم الاطباء). بستوه آمده . (آنندراج ). که از بسیاری رفتن یا گرانی بار به پیش رفتن نتواند. خسته شده . (یادداشت مرحوم دهخدا). - امثال : خر وامانده معطل یک چشه . ◄ درمانده . عاجز. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ عقب افتاده . بر جای مانده . عقب مانده . (یادداشت مرحوم دهخدا) : خدا را ساربان آهسته می ران که من وامانده ٔ این قافله استم . باباطاهر. برو فرموش کن ده رانده ای را رها کن در دهی وامانده ای را. نظامی . بی خویش شو از هستی تا بازنمانی تو ای چون تو به هر منزل وامانده ٔ بسیاری . عطار. تنکدل چو یاران به منزل رسند نخسبد که واماندگان از پسند. سعدی . چه دانند جیحونیان قدر آب ز واماندگان پرس در آفتاب . سعدی . ◄ مانده . متوقف شده . فرو مانده : چو بشنید این سخن رامین بی دل چنان شد چون خری وامانده در گل . (ویس و رامین ). ◄ پس خورده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). باقیمانده . پس مانده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر چو روبه چه باشی به وامانده سیر. سعدی . - امثال : وامانده ٔخر به گاو می باید داد . (از جامعالتمثیل ). وامانده به درمانده . (از مجموعه ٔ امثال طبع هند). ◄ مرده ریگ . بازمانده . ارث . ترکه . میراث . به ارث رسیده . (یادداشت مرحوم دهخدا) : بزمی است که وامانده ٔصد جمشید است قصری است که تکیه گاه صد بهرام است . خیام . عجوزی بود مادرخوانده او را ز نسل مادران وامانده او را. نظامی . ◄ که پس از مرده مانده است . میراث خور مرده : چو بر من نماند این سرای فریب ز من باد واماندگان را شکیب . نظامی . ◄ صاحب مرده . نفرین گونه ای که بدان صاحب و مالک چیزی را مردن خواهند. (یادداشت مرحوم دهخدا). نومانده . مرده شوربرده، در تداول گویند: کفش وامانده ات را بپوش ! یعنی کفشی را - که الهی عمرت کفاف نکند آن را بپوشی تا کهنه شود و هر چه زودتر بمیری تا کفش مرده ریگ تو نو بماند و پس از مرگت به دیگری رسد - بپوش . ◄ عرضه کرده شده . (ناظم الاطباء).