واماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واماندن . [ دَ ] (مص مرکب ) گشاده ماندن . (ناظم الاطباء).گشوده ماندن . باز ماندن . ◄ خسته و کوفته شدن از نوردیدن راه به طوری که دیگر راه نتواند رفت . (آنندراج ). بازماندن و درنگی کردن و واپس ماندن خصوصاً از خستگی و رنج و تعب . (ناظم الاطباء). فروماندن از بسیاری تعب . (یادداشت مرحوم دهخدا) : فرس کشته از بس که شب رانده اند سحرگه خروشان و وامانده اند. سعدی . ◄ عاجز شدن . درماندن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ پس افتادن از دیگران در کاری . (آنندراج ). در دنبال ماندن . (یادداشت مرحوم دهخدا). عقب افتادن : چنان رفت و آمد به آوردگاه که واماند از اووهم در نیمراه . نظامی . ارسطو چو واماند از آن آفتاب از ابر سیه بست بر خود نقاب . نظامی . ◄ بازماندن . عقب افتادن . دور شدن . منحرف شدن : نظامی بیش از این راز نهانی مگو تا از حکایت وانمانی . نظامی . ◄ تردید حاصل کردن . مردد شدن . (ناظم الاطباء). متحیر شدن . تعجب کردن . از تعجّب برجای ماندن . از حیرت متوقف شدن . تأمل کردن : مجنون به شفاعت اسب را راند صیاد سوار دید و واماند. نظامی . ز آن سبب کاندر شدن واماند دیر خاک را می کند ومی غرید شیر. مولوی . ◄ کوتاهی کردن رای و اندیشه . (ناظم الاطباء). ◄ باز ایستادن . منصرف شدن . منحرف شدن : به هرچ از راه وامانی چه کفر آن حرف و چه ایمان به هرچ از دوست دور افتی چه زشت آن نقش و چه زیبا. سنائی . زآنکه از بانگ و علالای سگان هیچ واماندز راهی کاروان . مولوی . ◄ توقف کردن . بازایستادن . (ناظم الاطباء). متوقف شدن . ماندن : ز بی آلتی وا نماندم به کنج جهان باد و از باد ترسد ترنج . نظامی . ◄ متوقف کردن . نگه داشتن . بازداشتن : نگذاری اگر چنین که هستم وامانمت آنچنان که هستی . خاقانی . ◄ محروم ماندن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : بدان صید وامانده ام زین شکار که یک دل نباشد دلی در دو کار. نظامی . حاش ﷲ اگر امسال ز حج وامانم نه قصورمن و تقصیر تو حاشا شنوند. خاقانی . نغمه ٔ دیگر رسید آگاه باش تا از آن هم وانمانی خواجه تاش . مولوی . ◄ از هم رفتن . (ناظم الاطباء). ◄ به میراث باقی ماندن . در تداول به نفرین گویند: الهی وابماند! یعنی الهی زودتر بمیری و [ لباس یا اشیاء متعلق به تو ] به مرده شوی برسد. نظیر: الهی نو بماند!؛ به مرده شو برسد. رجوع به وامانده شود.