واخریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
واخریدن . [ خ َ دَ ] (مص مرکب ) خریداری کردن . ◄ بازخریدن . دوباره خریدن . (ناظم الاطباء) : وآنکه خواهی از بلایش واخری جان او را در تضرع آوری . مولوی . که نه مجنون است یاری چون برید از کسی که جان او را واخرید. مولوی . تا مگر زین جنگ حقت واخرد در جهان صلح یکرنگت برد. مولوی . گر چه چون نشفش کند تو قادری کش از ایشان واستانی واخری . مولوی (مثنوی چ خاور ص ٣٩). افتداء، خویشتن را واخریدن . (زوزنی ).