هیبت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هیبت . [ هَِ ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خروسلوی بخش گرمی شهرستان اردبیل . دارای ١٦٢ تن سکنه است . این ده در دو محل واقع شده و به نام هیبت بالا و هیبت پائین مشهور است . سکنه ٔ هیبت بالا بیست تن میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
هیبت . [ هََ ب َ ] (ع اِ) هیبة. ترس و بیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) : صورت خشمت ار ز هیبت خویش ذره ای را به خاک بنماید خاک دریا شود بسوزد آب بفسرد آفتاب و بشجاید. دقیقی . کجا حمله ٔ او بود چه کوهی چه مصافی کجا هیبت او بود چه شیری چه شکالی . فرخی . ربود هیبت اواز تن سپهر کجی ببرد خنجر او از سر زمانه خمار. مسعودسعد. اندر جهان ز هیبت تیر و کمان تو چون تیر گشت راست بسی کار چون کمان . امیرمعزی . گر فتد ذره ای از خشم تو بر اوج سپهر گردد از هیبت تو شیر سپهر اندر تب . سنایی . هیبت او کوه را بند کمر درشکست صولت او چرخ را سقف گهر درشکست . خاقانی . چه دریایی است این کز هیبت آن جهان هر ساعتی رنگ دگر شد. عطار. هیبتی زان خفته آمد بر رسول حالتی خوش کرده بر جانش نزول . مولوی . - هیبت انگیز : خطی دید از سواد هیبت انگیز نوشته از محمد سوی پرویز. نظامی . - هیبت نمودن : به هولش بپرسید وهیبت نمود که مرگ منت خواستن از چه بود. سعدی . ◄ شکوه : به فرّ و هیبت شمشیر تو قرار گرفت زمانه ای که پرآشوب بود پالاپال . دقیقی . مرغ با هیبت سیمرغ کجا دارد پای . فرخی . این است همان صفه کز هیبت آن بردی بر شیر فلک حمله شیر تن شادروان . خاقانی . تواضع گرچه محمود است و فضل بیکران دارد نشاید کرد بیش از حد که هیبت را زیان دارد. سعدی . - باهیبت ؛ باشکوه . با ابهت و جلال : تهیدست باهیبت و نام و ننگ زن زشتروی نکوچادر است . سعدی . - هیبت بردن ؛ شکوه بردن : اگر عالمی هیبت خود مبر وگر جاهلی پرده ٔ خود مدر. سعدی . - هیبت نهادن ؛ : و سبب قتل اپرویز آن بود کی پیوسته بدخویی کردی و بزرگان را هیبتی ننهادی . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). ◄ (اصطلاح صوفیه ) هیبت و انس دو حالت اند فوق قبض و بسط چنانکه قبض و بسط فوق خوف و رجأاند پس هیبت مقتضای آن غیبت است و انس را مقتضی صحو است و افاقه . (تعریفات سید جرجانی ) (از اقرب الموارد). رجوع به هیبة شود.