هنرپیشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هنرپیشه . [ هَُ ن َ ش َ / ش ِ ] (ص مرکب ) هنرمند : هنرپیشه آن است کز فعل نیک سر خویش را تاج، خودبرنهد. ناصرخسرو. هنرپیشه فرزنداستاد او که همدرس او بود و همزاد او. نظامی . بدان خوبروی هنرپیشه داد هنرپیشه را دل به اندیشه داد. نظامی . هنرپیشه راپیش خواند اوستاد که چون است از ما نیاری تو یاد؟ نظامی . شبی سر فروشد به اندیشه ام به دل برگذشت آن هنرپیشه ام . سعدی . ◄ آنکه کاری بزرگ کند. دلیر. مبارز : مرد هنرپیشه خود نگردد ساکن کز پی کاری شده ست گردون گردان . ابوحنیفه ٔ اسکافی . ای خردمند هنرپیشه و بیدار و بصیر کیست از خلق به نزدیک تو هشیار و خطیر؟ ناصرخسرو. او که در این پایه هنرپیشه نیست از سپر و تیغ وی اندیشه نیست . نظامی . ◄ دانشمند. دارای دانش بسیار : که بود از ندیمان خسروخرام هنرپیشه ای ارشمیدس به نام . نظامی . ◄ در تداول امروز، کسی که در سینما، تآتر، آواز و هنرهای نمایشی دیگر کار کند و آن هنر را حرفه ٔ خویش سازد.