هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یک دو روزی میگذارد یار من تنها مرا وه! که هجران میکشد امروز، یا فردا مرا شهر دلگیرست، تا آهنک صحرا کرد یار میروم، شاید که بگشاید دل از صحرا مرا یار آنجا و من این جا، وه! چه باشد گر فلک یار را این جا رساند، یا برد آنجا مرا ناله کمتر کن، دلا، پیش سگانش بعد ازین چند سازی در میان مردمان رسوا مرا؟ غیر بدنامی ندارم سودی از سودای عشق مایه بازار رسواییست این سودا مرا میکشم، گفتی: هلالی را باستغنا و ناز آری، آری، میکشد آن ناز و استغنا مرا