هزارگانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هزارگانی . [ هََ / هَِ ] (ص نسبی ) هزاردیناری . آنچه هزار دینار ارزد یا هزار مثقال طلا در آن باشد : خلعت پوشانید که کمر هزارگانی بود در آن خلعت . (تاریخ بیهقی ). پیش آمد کمر زر هزارگانی بسته با کلاه دوشاخ و ساختش هم هزارگانی بود. (تاریخ بیهقی ). ◄ پرارزش و گرانبها : ور خود تو کُشی به دست خویشم کاری باشد هزارگانی . سنایی . خاقانی را به دولت تو کار سخنان هزارگانی است . خاقانی .