هزار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هِ)<BR>۱- عدد ۱۰۰۰.<BR>۲- (اِ.) بلبل و هزاردستان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هِ) ۱- عدد ۱۰۰۰. ۲- (اِ.) بلبل و هزاردستان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هزار. [ هََ / هَِ ] (عدد، ص، اِ) ده صد را گویند و به عربی الف خوانند. (برهان ) : میلفنج دشمن که دشمن یکی فراوان و، دوست ار هزار اندکی . بوشکور. یکی مؤاجر و بی شرم و ناخوشی که ترا هزاربار خرانبار بیش کرده عسس . لبیبی . هزار زاره کنم، نشنوند زاره ٔ من به خلوت اندر نزدیک خویش زاره کنم . دقیقی . در این بلاد فزون دارد ازهزار کلات به هر یک اندر دینار تنگها بر تنگ . فرخی . از لب تو مر مرا هزار نوید است وز سر زلفت هزار گونه ٔ زلفین . فرخی . گفتم فغان کنم ز تو ای بت هزار بار گفتا که از فغان بود اندر جهان فغان . عنصری . شاها هزار سال به عز اندرون بزی و آنگه هزار سال به ملک اندرون ببال . عنصری . نی نی دروغ گفتم این چه شمار باشد باری نبید خوردن کم از هزار باشد. منوچهری . خلق شمارند و او هزار، ازیراک هر چه شمار است جمله زیر هزاراست . ناصرخسرو. یکی شاه و از خصم و دشمن هزاری یکی شیر و از گور و آهو قطاری . قطران . هزارت صف گل دمیده ز سنگ ز صد برگ و دو روی و از هفت رنگ . اسدی . از آن آهن لعل گون تیغ چار هم ازروهنی و پر الک هزار. اسدی . ما راگمان فتد که بمانی هزار سال معلوم صدهزار یقین در گمان ماست . خاقانی . در این ورطه کشتی فروشد هزار که پیدا نشد تخته ای بر کنار. سعدی . ◄ (اِ) هزاردستان . (منتهی الارب ). بلبل که عربان عندلیب خوانند. (برهان ) : بر آنکه مهر گلی در دلش قرار گرفت روا بود که تحمل کند جفاش هزار. سعدی . ◄ بازی چهارم نرد هم هست که ده هزار باشد و در این زمانه داوهزار میگویند. (برهان ).
هزار. [ هََ ] (اِخ ) قریه ای است در دو فرسنگ و نیمی میانه ٔ جنوب و مشرق تل بیضا. (فارسنامه ٔ ناصری ). شهرکی است خرم و آبادان و بانعمت به ناحیت پارس . (حدودالعالم ).
هزار. [ هََ ] (اِخ ) کوهی است در شمال غربی بم در کرمان، دنباله ٔ آن قهرود و ارتفاع آن پنج هزار گز است . (از جغرافیای طبیعی کیهان ).
مترادف و متضاد واژهدان
الف بلبل، عندلیب، هزاردستان