الف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اَ ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- هِزار. ج. آلاف، الوف.<BR>۲- هزاره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ یا اَ) [ ع. ] (مص ل.) خو گرفتن، انس گرفتن.
( اَ ) [ ع. ] (اِ.) ۱- هِزار. ج. آلاف، الوف. ۲- هزاره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الف . [ اَ ل ِ ] (ع ص ) مرد جواد و سخی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ آن مرد که او را زن نباشد. (مهذب الاسماء). بقولی مرد بی زن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). رجوع به اَلِف (حرف هجاء) شود. ◄ (اِ) یکی از هر چیزی . (مهذب الاسماء). واحد از هر چیز. (از اقرب الموارد). رجوع به الف (حرف هجا) شود. ◄ رگی است در بازوتا ذراع . (از اقرب الموارد) (فرهنگ ناظم الاطباء).
الف . [ اِ ] (ع مص ) خوگر شدن . (مقدمه ٔ لغت میرسید شریف جرجانی ص ٢) (غیاث اللغات ). الف گرفتن . (مصادر زوزنی ). خوگر شدن و دوستی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). الفت . (ذیل اقرب الموارد). دوستی و مؤانست . (از المنجد). اَلَف نیز به همین معنی است . (از غیاث اللغات ). خوگری . خو گرفتن با. دوست گرفتن کسی را. خو کردن به چیزی یا به مکانی . انس گرفتن به کسی یا بجایی . الفت گرفتن : سلطان فرمود تا امیرک سپاهدار خمارچی را بخواندند و وی شراب نیکو خوردی و اریارق را بر سر او الفی تمام بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٢٥). و نزدیک وی میباش که وی را با تو الفی تمام است . (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٢٢٥). در جمله بدان نسخت الفی افتاد. (کلیله و دمنه ). و من بنده را بر مجالست و دیدار و مذاکرات و گفتار ایشان الفی تازه گشته بود. (کلیله و دمنه ). در این مقام این شتر اجنبی است، نه ما را با او الفی و نه ملک را از او فراغی . (کلیله و دمنه ). در میان اهل اسلام جماعتی پیدا شدند که ضمایر ایشان را با دین اسلامی الفی نبود. (جهانگشای جوینی ). ◄ (ص ) یار و دوست . (غیاث اللغات ). دوست و همدم و مونس . ج، آلاف . (از ذیل اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ زنی که شخص با او خو و دوستی گرفته باشد و او با شخص . (ناظم الاطباء). ◄ اَلیفَة. (ذیل اقرب الموارد). زنی که تو بدو خو و دوستی گرفته باشی، و او بتو.
الف . [ اَ ل َف ف ] (ع ص ) مرد گران سنگ بطی ءالکلام عاجزدرمانده در سخن و کار. (منتهی الارب ). دیرسخن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ ستبرران . (تاج المصادربیهقی ). ستبرران و ستبرگردن . (مصادر زوزنی ). آنکه رانهایش پرگوشت باشد و این در مردان عیب بشمار آید. (از ذیل اقرب الموارد). ◄ گران زبان . (مصادر زوزنی ). گران زبان که چون در سخن درآید دهان او از زبان پر گردد. (از منتهی الارب ). کندزبان که هرگاه سخن گوید زبانش دهانش را پر کند. (از اقرب الموارد). ج، لُف ّ، و مؤنث آن لَفّاء. (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد). ◄ آنکه هر دو ابرویش به هم نزدیک باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ جای انبوه بسیارمردم . (منتهی الارب ). جایی مُلتَف ّ که مردم آن بسیار باشند. (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) رگی است در خردگاه . (خرده گاه ) دست ستور. (منتهی الارب ). رگی است در وظیف دست، و وظیف جایی است از ذراع یا ساق که باریک باشد. (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
هزاره، هزار انس الفتگرفتن، خوگرفتن، دوستشدن