هرکاره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هرکاره . [ هََ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) در خراسان دیگ سنگی را گویند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). دیگی را گویند که از سنگ ساخته باشند و در آن آش و طعام پزند و بعضی دیگ آهنی را گویند که در آن حلوا پزند. (برهان ) : به هرکاره چون شیربا پخته شد زن و مرد از آن کار پردخته شد. فردوسی . کنون تا بدوشم من از گاو شیر تو این کار هرکاره آسان مگیر. فردوسی . بیامد زن از خانه با شوی گفت که هرکاره و آتش آر از نهفت . فردوسی . ◄ آلتی باشد حلواپزان را و بعضی گفته اند تیر حلواپزی است . (برهان ). ◄ (ص نسبی ) شخصی را نیز گفته اند که به هر کاری برسد. (برهان ). ◄ جاسوس . (حاشیه ٔ برهان چ معین از فرهنگ نظام ) : دل عاشق خبر از حالت معشوق دهد کشور عشق به هرکاره نباشد محتاج . خالص اصفهانی (از فرهنگ نظام ).