هرج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هرج . [ هََ ] (ع مص ) در آشوب و فتنه و کشتن و اختلاط و آمیزش افتادن مردم . ◄ گشاده گذاشتن در را. ◄ بسیاری و فزونی نمودن در سخن . (منتهی الارب )(اقرب الموارد). بسیار گفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر اللغة زوزنی ). ◄ سخن شوریده و مشتبه گفتن . (منتهی الارب ). تخلیط در سخن . (از اقرب الموارد). ◄ گاییدن جاریه را. (منتهی الارب ). ◄ در مجامعت افراط کردن . (مصادر اللغة زوزنی ). ◄ به رفتار آمدن اسب و سرعت کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِ) افزونی در هر چیزی . (منتهی الارب ). ◄ آشوب و فتنه . (منتهی الارب ) (غیاث از صراح اللغة). فتنه و اختلاط:هذا زمن الهرج . (از اقرب الموارد). ◄ قتال و کشتار: بین یدی الساعة هرج . (از اقرب الموارد). - هرج و مرج . رجوع به هرج و مرج شود.
هرج . [ هََ رَ ] (ع مص ) سرگشته و سراسیمه گردیدن شتر از سختی گرما و از افزونی مالش قطران . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
هرج . [ هَِ ] (ع ص ) گول . (منتهی الارب ). احمق . (اقرب الموارد). ◄ سست از هر چیزی . (منتهی الارب ). ضعیف از هر چیزی . (اقرب الموارد).