هج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هج . [ هَُ ج ج ] (ع اِ) یوغ آماج . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). چوبی است که به جهت شیار بر گردن گاو نهند. (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة).
هج . [ هََ ] (ع اِ صوت ) کلمه ای است که بدان سگ را زجر کنند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). زجر للکلب . (اقرب الموارد). کلمه ای است که بدان سگ را برانند و از خود دور کنند. این کلمه به صورت های : هَج، هَجا، (اقرب الموارد) (منتهی الارب )، هِج ْ هِج ْ، هِج هِج و هَجاهَجا گفته شود.(از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (معجم متن اللغة).
هج . [ هََ ] (ص ) راست بود یعنی به پای کرده . (لغت فرس ص ٧٤). راست و افراخته شده . (ناظم الاطباء). راست و ایستاده مانند ستون . (رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (شمس اللغات ). راست و بلند. مستقیم . قائم . برپا. منصوب . سرپا. ◄ (اِ) هرچیز افراخته مانند نیزه و علم . (ناظم الاطباء). ◄ هرچیز راست بر زمین نصب کرده . هر چیز که برزمین عمود باشد. (ناظم الاطباء). ◄ تدارک و آمادگی با شتاب و چالاکی . (ناظم الاطباء). ◄ راست کردن علمی بود یا نیزه . (صحاح الفرس، نسخه ٔ طاعتی ). راست باز کردن چیزی باشد مانند علم و نیزه و ستون و امثال آن . (برهان ). راست کردن علم یا نیزه یا چیزی که بدان ماند. (اوبهی ). راست کردن چیزی . (شمس اللغات ). ◄ راست ایستادن چیزی را گویند بر زمین . و با جیم فارسی هم آمده است . (برهان ). هچ . رجوع به هج کردن شود.