هجم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هجم . [ هََ ] (ع مص ) در مغاک فروشدن چشم کسی . ◄ همه ٔ شیر پستان دوشیدن . ◄ آرمیدن چیزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ چشم فروخوابانیدن . (منتهی الارب ). اطراق . (اقرب الموارد). ◄ سکوت . (اقرب الموارد). ◄ ویران کردن خانه را. (منتهی الارب ). هدم . (اقرب الموارد). ◄ راندن کسی را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ خوی آوردن . (منتهی الارب ). روان شدن عرق . (اقرب الموارد). ◄ زایل و سست شدن بیماری . (منتهی الارب ). ◄ چهارپا را شدید راندن . (اقرب الموارد).
هجم . [ هََ / هََ ج َ ] (ع اِ) خوی و عرق . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ کاسه ٔ بزرگ .ج، اهجام . (منتهی الارب ). قدح ضخم . (اقرب الموارد).
هجم . [ هََ / هََ ج َ ] (اِخ )آبی است مر بنی فزاره را. (منتهی الارب ). و ابن اعرابی در نوادر گوید آبی است و موضعی است مر بنی فرازه را.و در شعر عامربن طفیل مذکور است . (معجم البلدان ).