هبرزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هبرزی . [ هَِ رِ زی ی ] (ع ص، اِ) سواری از سواران فارسی . (اقرب الموارد). سواری از سواران فارسی که نیکو تیر اندازد و نیک بر پشت اسب نشیند. (معجم متن اللغة). ابن سیده گوید: سوار نیکوتیرانداز، و زجاج گوید: و سواری که نیکو بر اسب نشیند. و بعضی گفته اند که هاء در آن زائد است، از ماده ٔبرز و وزن آن هفعل میباشد. (تاج العروس ). ◄ دینار نو. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ابن اعرابی گوید : فما هبرزی من دنانیر أیلة بایدی الوشاة ناصع یتأکل باحسن منه یوم أصبح غادیا و نفسنی فیه الحمام المعجل . (از تاج العروس ). ◄ زر بی آمیغ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). طلای خالص . زر ناب . (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). ◄ موزه ٔ نیکو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). ◄ شیر بیشه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اسد. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). شاعری گوید: بها مثل مشی الهبرزی المسرول . (از تاج العروس ). ◄ هر چیز خوب و بادیدار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). خوب و نیکومنظر از هر چیزی . (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة) (تاج العروس ). ◄ چست و چالاک وروان . (معجم متن اللغة) (تاج العروس ). ◄ مرد بسیار پیش درآینده و بصیر در هر چیزی . (معجم متن اللغة) (تاج العروس ). ذوالرمة در وصف آب گوید : خفیف الجبالا یهتدی فی فلاته من القوم الا الهبرزی المغامس . (از تاج العروس ). - ام الهبرزی ؛ تب . (منتهی الارب ). تب و حمی . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد)(معجم متن اللغة) (تاج العروس ). عجیرالسلولی گوید : فان تک ام الهبرزی تمصرت عظامی فمنها ناحل و کسیر. (از تاج العروس ).