نیکوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیکوان . [ ک ُ ] (اِ) زیبایان . خوب صورتان . نیکورخان . جمع نیکو، به معنی جمیل و زیباروی : نیز ابا نیکوان نماندت جنگ فند لشکر فریاد نی خواسته نی سودمند. رودکی . آن قطره ٔ باران بر ارغوان بر چون خوی به بناگوش نیکوان بر. کسائی . تا بود قد نیکوان چو الف تا بود زلف نیکوان چون جیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص ٣٨٨). آن روز نیکوان بگزیدند مر ترا و اکنون ز تو همی بگریزند نیکوان . ناصرخسرو. نیکوان خلد بالای سرت نظاره اند یک نظر بنمای و آشوبی در ایشان درفکن . خاقانی . تو شاه نیکوانی تاج تو زلف مشکین مانا که چتر سلطان سایه ات فکنده بر سر. خاقانی . شهنشه گفت کای بر نیکوان شاه جمالت چشم دولت را نظرگاه . نظامی . هرکه فدا نمی کند دنیی و دین و مال و سر گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش . سعدی . او میر نیکوان جهان است و نیکویی تاج است سال و ماه مر او را و گرزن است . یوسف عروضی . ◄ نیکوکاران . ابرار. بَرَره . اخیار : نیکوان رفتند و سنت ها بماند وز لئیمان ظلم و لعنت ها بماند. مولوی .