نیک و بد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیک و بد. [ ک ُ ب َ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب ) خیر و شر. خوش و ناخوش . راحت و رنج . زیبا و زشت : سه پاس تو چشم است و گوش و زبان که زاین سه رسد نیک و بدبی گمان . فردوسی . که نیک و بد اندر جهان بگذرد زمانه دم ما همی بشمرد. فردوسی . بدان تا چو آهنگ دریا کنیم در آن نیک و بد را تماشا کنیم . نظامی . که امشب چه نیک و بد آید پدید همان روز فردا چه خواهد رسید. نظامی . چو پرسیدی از حال ما نیک و بد بگوئیم شه را همه حال خود. نظامی . ◄ غث و سمین . - نیک و بد کردن ؛ گزیدن . غث و سمین کردن . (یادداشت مؤلف ). ◄ (ق مرکب ) در هر حال . (یادداشت مؤلف ) : نیک و بد چون همی بباید مرد خنک آن کس که گوی نیکی برد. سعدی (از یادداشت مؤلف ).