نیک مرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیک مرد. [ م َ ] (ص مرکب ) آدم خوب . (ناظم الاطباء). خوش ذات . نیکوکار. (فرهنگ فارسی معین ). صالح . (زمخشری ). نیکمردان ؛ ابدال . صلحاء. (یادداشت مؤلف ). نکوکار. خیر. پارسا و پرهیزگار و جوانمرد. نیز رجوع به نیک مردی شود : بدو گفت بهرام کای نیک مرد ندارم ترا هیچ گونه بدرد. فردوسی . پرامید دارد دل نیک مرد دل بدکنش هم پر از باد سرد. فردوسی . بپذرفت فرزند او نیک مرد نیاورد هرگز بدو باد سرد. فردوسی . تا فرود آید همی بر بنده از ایزد قضا تا دعای نیک مردان سوی یزدان برشود. عنصری . چون شدم پنهان از درت به ارزانی نیک مردی بنشاندم به نگهبانی . منوچهری . سیرت داد را چو رد کردند باچنین نیک مرد بد کردند. سنائی . می بینم که کارهای زمانه روی به ادبار دارد... و نیک مردان رنجور و مُسْتَذَل ّ و شریران فارغ و محترم . (کلیله چ مینوی ص ٥٦). نیک مردان در این سرای همت شیران دارند. (منتخب قابوسنامه ص ٤). زمین را میراث دهم به نیک مردان . (کشف المحجوب ). نیک مردی کجاست خاقانی که در او درد مردمان بینی . خاقانی . همه عیب اند نهان وآنهمه را نیک مردان به هنر برگیرند. خاقانی . چرخ دندان خای انگشت به دندان که چرا نیک مردی به بدان این همه نیرو بدهد. خاقانی . درع تو به زیر چرخ گردان بس باد دعای نیک مردان . نظامی . گردن کش هفت چرخ گردان محراب دعای نیک مردان . نظامی . ز پیران زاهد بسی نیک مرد که در شب دعائی توانند کرد. نظامی . همی گسترانید فرش تراب چو سجاده ٔ نیک مردان بر آب . سعدی . کمال بخت خردمند نیک مرد آن است که سر گران نکند بر قلندر اوباش . سعدی . هر که را جامه پارسا بینی پارسادان و نیک مرد انگار. سعدی . ◄ صاف ساده . صاف صادق . ابله . (یادداشت مؤلف ).