نیک مردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیک مردی . [ م َ ] (حامص مرکب ) صلاح . پارسائی . تقوی . پرهیزگاری : هم پایه ٔ آن سران نگردی الا به طریق نیک مردی . نظامی . به نیک مردی در حضرت خدای قبول میان خلق به رندی و لاابالی فاش . سعدی . ◄ گذشت . بزرگواری : بگفتا نیک مردی کن نه چندان که گردد خیره گرگ تیزدندان . سعدی . اگر نیک مردی نماید عسس نیارد به شب خفتن از دزد کس . سعدی . ◄ جوانمردی : نیک مردی نه آن بود که کسی ببرد انگبینی از مگسی . نظامی . ◄ نیکوکاری . خیر. احسان . بر : نکوئی و رحمت به جای خود است ولی با بدان نیک مردی بد است . سعدی . کسی دانه ٔ نیک مردی نکاشت کز او خرمن کام دل برنداشت . سعدی . ◄ سادگی . خوش باوری . زودباوری . (یادداشت مؤلف ).