نیک رای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیک رای . (ص مرکب ) کسی که رای و تدبیر وی موافق صواب و صلاح باشد. (ناظم الاطباء). نیک اندیشه . (فرهنگ فارسی معین ) : چه گفت آن گرانمایه ٔ نیک رای که بیداد را نیست با داد جای . فردوسی . بسی رای زن موبد نیک رای پژوهید و آورد باری به جای . فردوسی . همی کودکی نارسیده به جای . بر او برگزینی نه ای نیک رای . فردوسی . سر احرار زین الدین مکرم امیر نیک رای نیک نیه . سوزنی . نگفتم جز این با کس ای نیک رای و گر گفته ام باد خصمم خدای . نظامی . که این را به کار آور ای نیک رای که من حق آن با تو آرم به جای . نظامی . چنان داد فرمان شه نیک رای که رسم مغان کس نیارد به جای . نظامی . حقت گفتم ای خسرو نیک رای توان گفت حق پیش مرد خدای . سعدی . به قومی که نیکی پسندد خدای دهدخسرو عادل نیک رای . سعدی . نکوکاری از مردم نیک رای یکی را به ده می نویسد خدای . سعدی .
نیک رای . (اِخ ) لقب قباد برادر بلاش گرانمایه پادشاه ساسانی است . (یادداشت مؤلف از مفاتیح ).