نیک رایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیک رایی . (حامص مرکب ) نیک اندیشی . (فرهنگ فارسی معین ) : همه دیانت و دین ورز و نیک رایی کن که سوی خلد برین باشدت گذرنامه . شهید. ای مایه ٔ خوبی و نیک رایی روزم ندهد بی تو روشنائی . رودکی . اگرنه عدل شه استی و نیک رایی او شدی سراسر کار جهان تباه و سیه . سوزنی . از نکویی و نیک رایی او راه جستم به آشنائی او. نظامی . همه عالم گرفت از نیک رایی چنین باشد بلی ظل خدایی . نظامی .