نیمة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) (اِ.)<BR>۱- نصف هر چیز.<BR>۲- پارچهای که به وسیلة آن روی خود را پوشند، برقع.<BR>۳- نصف آجر یا خشت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) (اِ.) ۱- نصف هر چیز. ۲- پارچهای که به وسیله آن روی خود را پوشند، برقع. ۳- نصف آجر یا خشت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیمة. [ م َ ](ع اِ) خوابیدگی . هیأت خواب . (منتهی الارب ). اسم است از نوم . (از متن اللغة). گویند: فلان حسن النیمة. ◄ قوت شبانه . (ناظم الاطباء). قوت یک شبه . گویند: ما له نیمة لیلة. (از متن اللغة) (از منتهی الارب ).
نیمه . [ م َ / م ِ ] (اِ) نصف . (غیاث اللغات ). نصف هر چیزی . (برهان قاطع)(از رشیدی ). شق . شطر. (یادداشت مؤلف ) : سنجد چیلان به دو نیمه شده سرمه به نقطه بر یک یک زده . رودکی . ز شب نیمه ای گفت سهراب بود دگر نیمه آرامش و خواب بود. فردوسی . چو شب نیمه بگذشت و تاریک شد جهاندار با کرد نزدیک شد. فردوسی . چنان دان که ماننده ای شاه را همان نیم شب نیمه ٔ ماه را. فردوسی . بوسه ٔ یک مه گرد آمده بوده ست بر او نیمه ای داد و همی خواهم یک نیم دگر. فرخی . اندر وی سیب باشد نیمه ای ترش و نیمه ای شیرین . (حدود العالم ) نیمه ٔ تن زبرینشان کوتاه و نیمه زیرین دراز است . (حدود العالم ). واسط شهری بزرگ است و به دو نیمه است و دجله به میان همی رود. (حدود العالم ). یک نیمه جهان را به جوانی بگشادی چون پیر شوی نیمه ٔ دیگر بگشائی . منوچهری . یک نیمه رخش زرد و دگر نیمه رخش سرخ این را هیجان دم و آن را یرقان است . منوچهری . یک نیمه ٔ گیتی ستد و سیر نباشد تا نیمه ٔ دیگر بگرد دیر نباشد. منوچهری . چو نیمه است تنها زن ارچه نکوست دگر نیمه اش سایه ٔ شوی اوست . اسدی . از آن روز یک نیمه بگذشته بود که زایشان دو بهره فزون کشته بود. اسدی . باقی روز و نیمه ای از شب بگذشت . (تاریخ بیهقی ص ٤٢٦). اسیران را یک نیمه به بوالحسن سپرد و یک نیمه به شیروان تا به ولایتهای خویش بردند. (تاریخ بیهقی ). من خانه ندیدم نشنیدم بجز این بر یک نیمه بیابان و دگر نیمه گلستان . ناصرخسرو. چون تو زبهین نیمه ٔ خود غافلی ای پیر گر مرد خردمند نخواندت میازار. ناصرخسرو. مردم اگر چند باشرف گفتار است چون به شرف نوشتن دست ندارد ناقص بود و چون یک نیمه از مردم . (نوروزنامه ). بر سر خوانش دل پاکان چو مرغان بهشت نیمه ای گویا و دیگر نیمه بریان آمده ست . خاقانی . جهان نیمی زبهر شادکامی است دگر نیمه زبهر نیک نامی است . نظامی . چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش بدو داد یک نیمه از زاد خویش . سعدی . ◄ وسط. میان . نصف . منتصف : همی تیغ کین از میان برکشید فش و دم اسبش ز نیمه برید. فردوسی . همی خورد سیلی و نگشاد لب هم از نیمه ٔ روز تا نیمه شب . فردوسی . امیر حرکت کرد از هرات روز دوشنبه نیمه ٔ ذوالقعده این سال بر جانب بلخ . (تاریخ بیهقی ). به باغ محمودی آمد و بنه ها آنجا آوردند و تا نیمه ٔ رجب آنجا بود. (تاریخ بیهقی ص ٤١٦). نیمه ٔ این ماه نامه ها رسید از لهاور. (تاریخ بیهقی ص ٤٣٠). چو گفتی نیم روز مجلس افروز خرد بی خود بدی تا نیمه ٔ روز. نظامی . ◄ مقابل درست : تراش کرده بوی آرزوی زر دوهزار درست و نیمه برون از قراضه و خرده . سوزنی . ◄ طرف . جانب . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : وزین نیمه ایرانیان مستمند پدر بر پسر سوکوار و نژند. فردوسی . از آن نیمه ضحاک خود راند پیش که او را چنین بود آئین و کیش . فردوسی . تو باشی از این روی و آن روی من به دو نیمه هم زین نشان انجمن . فردوسی . با او مواضعتی می نهاد که ملک آل سامان بر خود قسمت کنند، بخارا و سمرقند و هر آنچه وراء جیحون است او را باشد و آنچه از این نیمه ٔ جیحون است ابوعلی را مقرر دارند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٨٣). وزآن نیمه عابد سرش پرغرور ترش کرده ابرو به فاسق ز دور. سعدی . که افتد که زین نیمه هم سروری بماند گرفتار درچنبری . سعدی . ◄ جامه که نیم تن را پوشد. (رشیدی ). جامه ٔ کوتاه و این متعارف هندوستان است . (آنندراج ). نصفه آرخالق . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ برقع. (برهان قاطع) (رشیدی ) (ناظم الاطباء). چیزی که برروی پوشند. (از برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ فالج نصف بدن . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح بنایی ) نصف آجر یا خشت . (ناظم الاطباء). و رجوع به آنندراج شود : طلب کرد چون نیمه آن بی وفا شود خوش از آن نیمه ٔ دل مرا. وحید (از آنندراج ). - بر نیمه ٔ ؛ معادل نصف : خلعت هارون پنجشنبه هشتم جمادی الاولی سنه ٔ ٤٢٣ بر نیمه ٔ آنچه خلعت پدرش بود راست کردند. (تاریخ بیهقی ص ٣٦١). - دگر نیمه، دیگر نیمه . نصف آخر. باقی مانده . شق دیگر : گروهی به بهرام باشند شاد ز خسرو دگر نیمه گیرند یاد. فردوسی . ببخشید نیمی از آن بر سپاه دگر نیمه بر گنج افزود شاه . فردوسی . به یک نیمه از روز خوردن بدی دگر نیمه زو کار کردن بدی . فردوسی . یک نیمه جهان را به جوانی بگشادی چون پیر شوی نیمه ٔ دیگر بگشائی . منوچهری . چو نیمه است تنها زن ارچه نکوست دگر نیمه اش سایه ٔ شوی اوست . اسدی . - دو نیمه ؛ دو پاره . دو تکه : یکی تیغ هندی بزد بر سرش ز تارک به دو نیمه شد تا برش . فردوسی . اگر بر جوشن دشمن زند تیغ به یک زخمش کند دو نیمه جوشن . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی، ص ٦٥). ز بعد او زکریا بماند هفتصد سال بریده گشت به دو نیمه در میان شجر. ناصرخسرو. مه را دو نیمه کرده به دست چو آفتاب سایه نه بر زمینش و از ابر سایه بان . خاقانی . - یک نیمه ؛ نصف . نصفی . یک دوم . نیمی : من از پادشاهی آباد خویش نه برگیرم از گنج یک نیمه بیش . فردوسی . - نیمه ٔ پسین ؛ نصف مؤخر. (فرهنگ فارسی معین ). از کمر به پایین در انسان و حیوان : نیمه ٔ پیشین از گوشت جانوران چون گردن و سینه و دست بهتر باشد از نیمه ٔپسین زود گوارتر. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). - نیمه ٔ پیشین ؛ نصف مؤخر. (فرهنگ فارسی معین ). از کمر به بالا در انسان و حیوان . رجوع به نیمه پسین در سطور قبل شود: نیمه ٔ پیشین از شکل ثور.(التفهیم از فرهنگ فارسی معین ). - نیمه ٔ دینار ؛ کنایه از لب معشوق . (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به نیم دینار شود : دوش گرفتم به لب نیمه ٔ دینار تو چشم تو با گوش گفت زلف تو در تاب شد. خاقانی (از آنندراج ). - ◄ کنایه از بوسه . ماچ . (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). - نیمه ٔ قندیل [ عیسی ] ؛ کنایه از ماه نو. (آنندراج ) : نیمه ٔ قندیل عیسی بودیا محراب او یا مثال طوق اسب شاه صفدر ساخته . خاقانی (از آنندراج ). - نیمه کردن ؛ نصف کردن .(ناظم الاطباء). - ◄ (اصطلاح بنایی ) آجر را به دو بخش مساوی از وسط شکستن . آجر را به نیمه آجر تبدیل کردن .
مترادف و متضاد واژهدان
شقه، نصف، نصفه، نیم، نیمه، یکدوم نیمچه