نیما یوشیج | مجموعه اشعار | یادگار
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در دامن این مخوف جنگل و این قله که سر به چرخ سوده است اینجاست که مادر من زار گهواره من نهاده بوده است اینجاست ظهور طالع نحس کامد طفلی زبون به دنیا بیهوده بپرورید مادر عشق آمد و در وی آشیان ساخت بیچاره شد او ز پای تا سر دل داد ندا بدو که: برخیز اینجاست که من به ره فتادم بودم با برهها همآغوش ابر و گل و کوه پیش چشمم آوازه زنگ گله در گوش با ناله آبها هماهنگ اینجا همه جاست خانه من جای دل پر فسانه من این شوم و زبون دلم که گم کرد از شومیش آشیانه من اینجاست نشان بچگیها هیچم نرود ز یاد کانجا پیره زنگی رفیق خانه میگفت برای من همه شب نقلی به پسند بچگانه تا دیده من به خواب میرفت خیزید میاز میانه خواب هر روز سپیده دم بدانگاه که گله گوسفند ما بود جنبیده ز جا فتاده بر راه بزغاله ز پیش و بره از پی من سر ز دواج کرده بیرون دو دیده برابر روی صحرا که توده شد چو پیکر کوه حلقه زده همچو موج دریا از پیش رمه بلند میشد دو گوش به بانگ نای چوپان و آن زنگ بز بزرگ گله آواز پرندگان کوچک و آن خوب خروسک محله کز لانه برون همه پریدند وز معرکه چنین هیاهو من خرم و خوش ز جای جسته فارغ زدی و ز رنج فردا از کشمکش زمانه رسته لب پر ز تبسم رضایت دل پر ز خیال وقت بازی ناگاه شنیدمی صدایی این نعره بچههای ده بود هایهای رفیق جان کجایی ما منتظریم از پس در من هیچ نخورده، کف زننده بر سر نه کله نه کفش بر پای یکتای به پر سفید جامه زنگوله به دست جسته از جای از خانه به کوه میدویدیم مادر میگفت: بچه آرام میکرد پدر به من تبسم من زلف فشانده شعر خوانان در دامن ابر میشدم گم دنیا چو ستاره میدرخشید اینجاست که عشق آمد و ساخت از حلقه بچهها مرا دور خنده بگریخت از لب من دل ماند ز انبساط مهجور دیده به فراق، قطرهها ریخت ای عشق، امید، آرزوها خسته نشوید در دل من تا چند به آشیانه ماندن دیدید چهها ز حاصل من که ترک مرا دگر نگویید؟ ای دور نشاط بچگیها برقی که به سرعتی سرآ’ی ای طالع نحس من مگر تو مرگی که به ناگهان درایی ایام گذشتهام کجایی؟ بازای که از نخست گردید تقدیر تو بر سرم نوشته بوسم رخ روز و گیسوی شب کز جنس تواندای گذشته هر لحظه ز زلف تو است تاری از عمر هر آنچه بود با من نزد تو به رایگان سپردم ای نادره یادگار عشقا مردم ز بر تو دل نبردم تا باغم خود ترا سرشتم بازای چنان مرا بیفشار تا خواب ز دیدهام ربایی امید دهی به روزگاری کز تو نبود مرا جدایی بازآ که غم است طالب غم