نیما یوشیج | مجموعه اشعار | یاد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یادم از روزی سیه میآید و جای نموری در میان جنگل بسیار دوری. آخر فصل زمستان بود و یک سر هر کجا در زیر باران. مثل این که هر چه کز کرده به جایی بر نمیآید صدایی. صف بیاراییده از هر سو تمشک تیغ دار و دور کرده جای دنجی را. یاد آن روز صفا بخشان! مثل اینکه کنده بودندم تن از هر چیز میشدم از روی این بام سیه سوی آن خلوت گل آویز، تا گذارم گوشهای از قلب خود را اندر آنجا تا از آن جا گوشهای از دلربای خلوت غمناک روزی را آورم با خویش. آه! میگویند چون بگذشت روزی بگذرد هر چیز با آن روز. باز میگویند خوابی هست کار زندگانی ز آن نباید یاد کردن خاطر خود را بیسبب ناشاد کردن. بر خلاف یاوه مردم پیش چشم من ولیکن نگذرد چیزی بدون سوز میکشم تصویر آن را یاد میآرم از آن روز!