نیما یوشیج | مجموعه اشعار | چراغ
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پیت پیت… چراغ را در آخرین دم سوزش هر دم سماجتی ست. با او به گردش شب دیرین پنهان شکایتی ست. او داستان یاس و امیدی ست چون لنگری ز ساعت با او به تن تکان. تشییع میکند دم سوزان رفته را وز سردیای که بیم میافزاید. آن چیزهاش کاندر دل هست هر لحظه بر زباناش میآید. پیت پیت… در آی با من نزدیک. تا قصه گویمات ز شبی سرد. کامد چگونه با کفاش آتش از ناحیه همین ره تاریک. او آمد از در گرچه نگاه او نه هراسان. خاموش وار دستاش بگشاد باشد که مشکلی کند آسان. آخر نهاد با من باقی این قصهام که خون جگر شد. با ابری از شمال درآمد با بادی از جنوب به در شد پیت پیت… نفس نگیردم از چه؟ از چه نخزیدم ز جگر دود؟ آنم که دل نهاد در آتش میدیدماش که میرود از من چون جان من که از تن نابود. اول نشست با من دلگرم آخر ز جای خاست چو دودی چون آرزوی روز جوانی این آتشم به پیکر، اندوخت و برفت او این زبان گرمم آموخت و برفت. پیت پیت… ندیده صبح چراغم گور وی آمده ست تن او. آن گاه شب تنیده بر او رنگ شب گشته بر تناش کفن او. میسوزد آن چراغ ولیکن دارد به دل به حوصله تنگ طرح عنایتی. با اوهنوز هست به لب با شب دراز هر دم حکایتی.