نیما یوشیج | مجموعه اشعار | همه شب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
همه شب زن هرجایی به سراغم میآمد. به سراغ من خسته چو میآمد او بود بر سر پنجرهام یاسمین کبود فقط همچنان او که میآید به سراغم، پیچان. در یکی از شبها یک شب وحشت زا که در آن هر تلخی بود پا بر جا، و آن زن هر جایی کرده بود از من دیدار؛ گیسوان درازش – همچو خزه که بر آب – دور زد به سرم فکنید مرا به زبونی و در تک وتاب هم از آن شبم آمد هر چه به چشم همچنان سخنانم از او همچنان شمع که میسوزد با من به وثاقم، پیچان. ۱۳۳۱