نیما یوشیج | مجموعه اشعار | شیر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شب آمد مرا وقت غریدن است گه کار و هنگام گردیدن است به من تنگ کرده جهان جای را از این بیشه بیرون کشم پای را حرام است خواب بر آرم تن زردگون زین مغاک بغرم بغریدنی هولناک که ریزد ز هم کوهساران همه بلرزد تن جویباران همه نگردند شاد نگویند تا شیر خوابیده است دو چشم وی امشب نتابیده است بترسیده است از خیال ستیز نهاده ز هنگامه پا در گریز نهم پای پیش منم شیر، سلطان جانوران سر دفتر خیل جنگ آوران که تا مادرم در زمانه بزاد بغرید و غریدنم یاد داد نه نالیدنم بپا خاست، برخاستم در زمن ز جا جست، جستم چو او نیز من خرامید سنگین، به دنبال او بیاموختم از وی احوال او خرامان شدم برون کردم این چنگ فولاد را که آمادهام روز بیداد را درخشید چشم غضبناک من گواهی بداد از دل پاک من که تا من منم به وحشت بر خصم ننهم قدم نیاید مرا پشت و کوپال، خم مرا مادر مهربان از خرد چو میخواست بیباک بار آورد ز خود دور ساخت رها کرد تا یکه تازی کنم سرافرازم و سرفرازی کنم نبوده به هنگام طوفان و برف به سر بر مرا بند و دیوار و سقف بدین گونه نیز نبوده ست هنگام حمله وری به سر بر مرا یاوری، مادری دلیر اندر این سان چو تنها شدم همه جای قهار و یکتا شدم شدم نره شیر مرا طعمه هر جا کهاید به دست مرا خواب آن جا که میل من است پس آرامگاهم به هر بیشهای ز کید خسانم نه اندیشهای چه اندیشهای ست؟ بلرزند از روز بیداد من بترسند از چنگ فولاد من نه آبم نه آتش نه کوه از عتاب که بس بدترم ز آتش و کوه و آب کجا رفت خصم؟ عدو کیست با من ستیزد همی؟ ظفر چیست کز من گریزد همی؟ جهان آفرین چون بسی سهم داد ظفر در سر پنجه من نهاد وزان شأن داد روم زین گذر اندکی پیشتر ببینم چه میآدم در نظر اگر بگذرم از میان دره ببینم همه چیزها یکسره ولی بهتر آنک از این ره شوم، گرچه تاریک هست همه خارزار است و باریک هست ز تاریکیم بس خوشاید همی که تا وقت کین از نظرها کمی بمانم نهان کنون آمدم تا که از بیم من بلغزد جهان و زمین و زمن به سوراخ هاشان، عیان هم نهان بلرزد تن سست جانوران از آشوب من چه جای است اینجا که دیوارش هست همه سستی و لحن بیمارش هست؟ چه میبینم این سان کزین زمزمه ز روباه گویی رمه در رمه خر اندر خر است صدای سگ است و صدای خروس بپاش از هم پرده آبنوس که در پیش شیری چهها میچرند که این نعمت تو کهها میخورند؟ روا باشد این که شیری گرسنه چو خسبیده است بیابد به هر چیز روباه دست؟ چو شد گوهرم پاک و همت بلند بباید پی رزق باشم نژند؟ بباید که من ز بیجفتی خویش تنها بسی بگردم به شب کوه و صحرا بسی؟ بباید به دل خون خود خوردنم وزین درد ناگفته مردنم؟ چه تقدیر بود؟ چرا ماند پس زنده شیر دلیر که کنون بر آرد در این غم نفیر؟ چرا خیره سر مرگ از او رو بتافت درین ره مگر بیشهاش را نیافت کز او دور شد؟ چرا بشنوم نالههای ستیز که خود نشنود چرخ دورینه نیز که ریزد چنین خون سپهر برین چرا خون نریزم؟ مرا همچنین سپهر آفرید از این سایه پروردگان مرغها بدرم اگر، گردم از غم رها صداشان مرا خیره دارد همی خیال مرا تیره دارد همی در این زیر سقف یکی مشت مخلوق حیله گرند همه چاپلوسان خیره سرند رسانند اگر چند پنهان ضرر نه مادهاند اینان و نه نیز نر همه خفتهاند همه خفته بیزحمت کار و رنج بغلتیده بر روی بسیار گنج نیارند کردن از این ره گذر ندارند از حال شیران خبر چهاند این گروه؟ ریزم اگر خونشان را به کین بریزد اگر خونشان بر زمین همان نیز باشم که خود بودهام به بیهوده چنگال آلودهام وز این گونه کار نگردد در آفاق نامم بلتد نگردم به هر جایگاه ارجمند پس آن به مرا چون از ایشان سرم از این بیهنر روبهان بگذرم کشم پای پس از این دم ببخشیدتان شیر نر بخوابیدای روبهان بیشتر که در رهع دگر یک هماورد نیست بجز جانورهای دلسرد نیست گه خفتن است همه آرزوی محال شما به خواب است و در خواب گردد رو بخوابید تا بگذرند از نظر بنامید آن خوابها را هنر ز بیچارگی بخوابید ایندم که آلام شیر نه دارو پذیرد ز مشتی اسیر فکندن هر آن را که در بندگی است مرا مایه ننگ و شرمندگی است شما بندهاید