نیما یوشیج | مجموعه اشعار | شب پره ساحل نزدیک
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چوک و چوک! … گم کرده راهش در شب تاریک شب پره ساحل نزدیک دم به دم میکوبدم بر پشت شیشه. شب پره ساحل نزدیک! در تلاش تو چه مقصودی است؟ از اطاق من چه میخواهی؟ شب پره ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنگ) میگوید: چه فراوان روشنایی در اطاق توست! باز کن در بر من خستگی آورده شب در من. به خیالش شب پره ساحل نزدیک هر تنی را میتواند برد هر راهی راه سوی عافیتگاهی وز پس هر روشنی ره بر مفری هست. چوک و چوک! … در این دل شب کازو این رنج میزاید پس چرا هر کس به راه من نمیآید…؟