نیما یوشیج | مجموعه اشعار | آهنگر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در درون تنگنا، با کورهاش، آهنگر فرتوت دست او بر پتک و به فرمان عروقش دست دائما فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او: «– کی به دست من آهن من گرم خواهد شد و من او را نرم خواهم دید؟ آهن سرسخت! قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکیتر زندگانی کن!» زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین! چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن، خواستن بیترس، حرف از خواستن بیترس گفتن، شاد بودن! او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد (آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون) و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمیترسد، ز استغاثههای آنانی که در زنجیر زنگ آلودهای را میدهد تعمیر… بر سر آن ساخته کاو راست در دست، میگذارد او (آن آهنگر) دست مردم را به جای دستهای خود. او به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد. ساخته ناساخته، یا ساخته کوچک، او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار میبخشد. او، جهان زندگی را میدهد پرداخت! ۱۳۳۱