نیازمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیازمند. [ م َ ] (ص مرکب ) محتاج . حاجتمند. (ناظم الاطباء). نیازومند : هر آنکه دشمن تو باشد و مخالف تو نیازمند شراب و نیازمند طعام . فرخی . این قوم را هیچ خوش می نیاید که ما مردی را برکشیم تا همیشه نیازمند ایشان باشیم . (تاریخ بیهقی ص ٤١٢). هستم یگانه عاصی و عاصی چو من بسی است جمله نیازمند به فضل تو سال و ماه . سوزنی . سیراب کن بهار خندان فریادرس نیازمندان . نظامی . آن کوست نیازمند سودی گر من بدمی چه چاره بودی . نظامی . هرکه بر خود در سؤال گشاد تا بمیرد نیازمند بود. سعدی . تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده ٔ گزند مباد. حافظ. ◄ مستحق : ما کز تو چنین سپر فکندیم گر عفو کنی نیازمندیم . نظامی . ◄ بی نوا. (ناظم الاطباء). فقیر. تنگدست . مسکین . معدم : تو مهتری و نیازمندی نشنود کسی مهی بدینسان . ناصرخسرو. با فلک دی نیازمندی گفت چون منت گر نیازمند کنند. انوری . ◄ نیازگر. ملتجی : به تقلید اسلاف در آن معابد نیازمند شده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤١٤).