نکوهیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ یا ن دَ) (مص م.) سرزنش کردن، ملامت کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نَ یا ن دَ) (مص م.) سرزنش کردن، ملامت کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکوهیدن . [ ن ِ دَ ] (مص ) سرزنش کردن . (غیاث اللغات ) (از برهان قاطع) (از معیار جمالی ) (ناظم الاطباء). ملامت کردن . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). نکوهش . (جهانگیری ). مذمت نمودن . عیب گفتن . (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). بدگوئی کردن . (فرهنگ خطی ). ذم . (ترجمان القرآن ) (از منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). ملامة. (دهار) (منتهی الارب ). لوم . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) (منتهی الارب ). هجا. (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). هجو. تهجاء. لومة. (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). تأنیب . (صراح ). توبیخ . ملام . عذل . تعذیل . عذم . عرز. تفنید. (از منتهی الارب ). تحقیر نمودن . کوچک شمردن . حقیر پنداشتن . اهانت کردن . سبک شمردن . رد کردن . قبول ناکردن . ناپسندیدن . زشت و ناخوش گفتن . شکایت کردن از کسی . اهانت کردن از دین [کذا ]. (از ناظم الاطباء). مقابل ستودن . (فرهنگ فارسی معین ). قدح . نقد. بذء. ثرب . اثراب . لحی . تلاحی . تعییر. تبکیت . الامة. ثلب . (یادداشت مؤلف ) : در نکوهیدن کسان دارد صد زبان و به عیب خود اخرس . ابوالمؤید. دیگر روز ضحاک که امیر دمشق بود از مردمان بیعت خواست از بهر عبداﷲبن زبیر و بر منبر شد و یزید را بنکوهید و بسیار دشنام داد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). مردمان گرد آمدند پس [ قتیبه ] برخاست و خطبه کرد و خدای را ثنا کرد و ایشان را دیگرباره نکوهید و جفا کرد و سخن های درشت گفت . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). خالد... گفت ای مردمان شما را معلوم است که پدرم چه نیکوئی کرد به جای ضحاک و امروز او را دشنام می دهد و می نکوهد و مرا می ستاید. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). بترسیدم از کردگار جهان نکوهیدن کهتران و مهان . فردوسی . که این را منش بود و دیگر نبود یکی را نکوهید و دیگر ستود. فردوسی . کنم من هرّه را جلوه نکوهم شلّه را زیرا که هرّه درخور جلوه است و شلّه درخور جلّه . عسجدی . گرْش بنکوهی ندارد شرم و باک ورْش بنوازی نیابی زو ثواب . ناصرخسرو. مر مرا گوئی چون هیچ برون نائی چه نکوهیم که از دیو گریزانم . ناصرخسرو. جهود را چه نکوهی که تو به سوی جهود بسی نغام تری زآن که سوی توست جهود. ناصرخسرو. و به زیر علم گودرز پیران را کشته یافت، شکرگذاری کرد و او را بنکوهید. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٤٦). صاحب زبان بر وی دراز کرد و به نامه ها وی را نکوهید. (نوروزنامه ). عقل را گر سوی تو هست شکوه باده ٔ عقل دزد را منکوه . سنائی . تو مرا گر پیاده ام منکوه که مرا از پیادگی گله نیست . انوری (از انجمن آرا). نکوهیداز آن حرف او را بسی پس آنگاه گفتش مگو با کسی . فریدالدین (از فرهنگ خطی ). خود را چو ستوده ای نکوهد عیسای فلک نشین شمارش . خاقانی . هرچه اوبیشترم بنکوهد من از آن بیشترش بستایم . خاقانی . بر بالین او نشست و دنیا را می نکوهید، رابعه گفت تو سخت دنیا دوست داری . (تذکرةالاولیاء). گر ستودی اعتناق او بدی ور نکوهیدی فراق او بدی . مولوی . گر عطارد نکوهدم شاید زآنکه القاص لایحب القاص . ابن یمین . جهان چو خاک در توست و عرصه ٔ ملکت چرا نکوهد عقلش به تهمت لک و پک . شمس فخری . ◄ غلبه کردن : گیتی نکوه . (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به نکوه شود.