نکومحضر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکومحضر. [ ن ِ م َ ض َ ] (ص مرکب ) خوش برخورد. خوش روی . نکومشرب . خوش محضر. نیکومحضر : بداده ست داد از تن خویشتن چو نیکودلان و نکومحضران . منوچهری . تو با هوش و رای از نکومحضران چون همی برنگیری نکومحضری را. ناصرخسرو. یکی متفق بود بر منکری گذر کرد بر وی نکومحضری . سعدی .