نکح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکح . [ ن َ ] (ع اِ) کُس زن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ (مص ) زن کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (از متن اللغة). نکاح . رجوع به نکاح شود. ◄ شوهر کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (از متن اللغة). رجوع به نکاح شود. ◄ مجامعت کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (از متن اللغة). رجوع به نکاح شود. ◄ غلبه کردن خواب بر چشم کسی . (ازمنتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغة). رجوع به نکاح شود. ◄ رسیدن باران زمین را. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغه ). رجوع به نکاح شود.
نکح . [ ن ُ / ن ِ ] (ع اِمص ) عقدبستگی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). اسم است از نکاح . (از متن اللغة). ◄ کلمه ای که عرب بدان عقد نکاح می بستند. (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (آنندراج ). چون کسی [ از تازیان ] می خواست از طایفه ای زن بگیرد می آمد در آن طایفه و ندا می کرد «خطب » و زن داوطلب ازدواج جواب می داد «نکح ». (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) .
نکح . [ ن ُ ک َ ] (ع ص ) مرد بسیارنکاح . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نُکَحة. کثیرالنکاح . شدیدالزواج . (متن اللغة).