نکبا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکبا. [ ن َ ] (از ع، اِ) بادی که از سه طرف وزد و آن به غایت بد است خصوصاً در حق جهاز. (غیاث اللغات از منتخب اللغات ). بادی که کج وزد یعنی نه از مشرق بود نه از مغرب و نه از جنوب و نه از شمال، بلکه از یک گوشه از هر چهار گوشهای میان این چهار طرف مذکوره وزد و مثلاً از میان جنوب و مشرق یا از میان مغرب و شمال، علی هذا القیاس . (غیاث اللغات از شرح نصاب ). نکباء. باد نامساعد. بادی که از جهت وزش خود منحرف گردد. باد کج . (فرهنگ فارسی معین ) : چه می دارد بدین گونه معلق گوی خاکی را میان آتش و آب و هوا و تندر و نکبا. ناصرخسرو. هر پیل که ران تو برانگیخت به حمله با تازش صرصر شد و با گردش نکبا. مسعودسعد. اندر تک دورتاز چون صرصر در جولان گردگرد چون نکبا. مسعودسعد. همچو نکبا از این و آن مربای همچو نرگس در این و آن منگر. سنائی . یادش آید که به شروان چه بلا برد و چه دید نکبتی کآن پشه و باشه ز نکبا بینند. خاقانی . منجنیق صد حصار است آه من غافل چراست شمعشان زین منجنیق صدمت نکبای من . خاقانی . خصمت ز دولت بی نوا وآنگه درت کرده رها چشمش به درد و توتیا بر باد نکبا داشته . خاقانی . و چون صرصر و نکبا در سبسب و بیدا رفتن ساخت . (سندبادنامه ص ٥٨). اگر در نواحی چین نکباء نکبتی هائج می شود غبار غوغاء آن باز سر و ریش اهل کرمان می آورد. (المضاف الی بدایعالازمان ص ٣٨). و رجوع به نکباء شود.