نورسیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نورسیده . [ ن َ / نُو رَ / رِ دَ / دِ ] (ن مف مرکب )تازه وارد. که به تازگی از سفر آمده است : که جادوئی است اینجا کاردیده ز کوهستان بابل نورسیده . نظامی . ◄ نو. تازه . (ناظم الاطباء) : از فراش کهن بلات رسید تا از این نورسیده خود چه رسد؟ خاقانی . ◄ نوزاد. مولود نو. مولودجدید. جدیدالولاده : پسر نورسیده شاید بود که نودساله چون پدر گردد. سعدی . ◄ نوبالیده . نهال تازه سال : بالا چون سرو نورسیده بهاری کوهی لرزان میان ساق و میان بر. منجیک . همه موبدان شاد گشتند سخت که سبز آمد آن نورسیده درخت . فردوسی . از ارغوان و یاسمن و خیری و سمن وز سرو نورسیده و گل های کامکار. فرخی . ◄ تازه روئیده . (ناظم الاطباء). نودمیده . نوشکفته . رجوع به نورسیده شود. ◄ نورس . نوبر. نوباوه : زآن تازه ترنج نورسیده نظاره ترنج کف بریده . نظامی . ◄ کم سال . تازه بالغ. تازه جوان . نوجوان که پخته و مجرب نیست : بدو گفت کای نورسیده شبان چه آگاهی استت به روز وشبان ؟ فردوسی . که ای کم خرد نورسیده جوان چو رفتی به نخجیر با اردوان . فردوسی . چو جنگ آمدی، نورسیده جوان برفتی ز درگاه بااردوان . فردوسی . بر نارسیدن از چه و چون و چند عار است نورسیده ٔ برنا را. ناصرخسرو. عاجزش کرده نورسیده زنی از تنی اوفتاده تهمتنی . نظامی . - نورسیده به کار ؛ تازه کار. کم تجربه : تو برنائی و نورسیده به کار چو خواهی که بر یابی از روزگار. فردوسی . - نورسیده شدن ؛ بالغ شدن : گفتند رسم ایشان است که هر کودکی که نورسیده شود تا آنگاه که زنی به زنی کند حاجت خویش بدین مرد روا کند. (تاریخ بخارا ص ٨٩).