نقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ یّ) [ ع. ] (ص.) پاک، پاکیزه، برگزیده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نَ یّ) [ ع. ] (ص.) پاک، پاکیزه، برگزیده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نقی . [ ن َ ](اِخ ) علی نقی (شیخ ...) کمره ای . از شاعران قرن دهم و یازدهم و از معاصران محتشم و وحشی و ضمیری است . وی در کاشان نشو و نما یافته و در اصفهان نزد حاتم بیگ اعتمادالدوله ٔ شاه عباس منزلتی داشته است و در حوالی سال ١٠٣٠ هَ . ق . درگذشته است . دیوان اشعارش بالغ بر ٥٠٠٠ بیت است . او راست : وای بر جان خلایق اگر آرند به حشر عوض روز قیامت شب تنهائی را. بسترم خاک و خشت بالین است بی تو بالین و بسترم این است روز اول که دیدمش گفتم آن که روزم سیه کند این است . (از آتشکده ٔ آذر چ سادات ناصری ج ٣ ص ١٠٥٦) (از مجمعالخواص ص ١٦٦).
نقی . [ ن َق ْی ْ ] (ع مص ) بیرون کردن مغز را از استخوان . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ مغز خورانیدن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
نقی . [ ن ِق ْی ْ ] (ع اِ) مغز استخوان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ) (دهار). مغز. (نصاب ). ◄ پیه چشم از فربهی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ج، انقاء.
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه